خرید بک لینک
چه چیزی در این دنیا جا به جا شده که نسل‌های جدید همه کمی بیشتر از قبل گم شده ایم.بعضی ها به دنبال خودشان هستند و خیلی به دنبال چیزی به نام نیمه گم شده. ولی کسی تا به حال آن را ندیده که تفسیرش کند. یه عده ای با تمام وجود سعی می‌کنند رویاهای نا تمام والدینشان را به حقیقت بیاورند و یه عده ای هر روز را با رویایی جدید شروع می‌کنند.خیلی هر روزشان را بی دلیل شروع می‌کنند و تمام. خیلی بخاطر همین بی دلیلی تصمیم می‌گیرند فردا را نمی‌خواهند.از هر کدام که بپرسی زندگی ای دارد پر از درد, رنج, دل تنگی, دل شکسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 16:30

I missed you quietly today.So quietly that no one noticed. I missed you as I climbed out of bed and as IBrushed my teeth; when I waited at the light on theDrive into work and as I heard the rain outside myWindow. I missed you as I ordered lunch and as IKicked off my shoes when I got home; as I switchedOff the lights and climbed into bed for the night.I missed you without tears or noise or fanfare.But oh how I felt it.I felt it in the moing, at lunchtime, in the eveningAnd at night. I felt it ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 16:30

چند روزیست احساس میکنم خودم نیستم ... خسته گی معمول نیست دخترکی هست که صبح‌ها پا بیرون از خانه میگذارد، با دیگران حرف میزد،کار میکند، درس میخواند، می‌خندد، انرژی دارد،ولی من نمی‌شناسمش و یا دارم از دور به او نگاه میکنم.شب که به خانه میرسم روحه خسته ام به من باز می‌گردد...میشوم کسی که حتی نمی‌خواهد یک کلام حرف بزند،می‌خواهد بشیند گوشه ای و گریه کند!از چی، یا به چی خیلی نمیدانم.شاید به این ندانسته ها.احساس میکنم مترسکی از خودم ساخته ام! هر شب کمی بیشتر از خودم فاصله میگیرم... هر روز صبح مترسک با ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 16:30

***هر کجا هستم، باشم آسمان مال من است.پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.چه اهمیت دارد؟گاه اگر می‌رویندقارچ‌های غربت؟من نمی‌دانمکه چرامی‌گویند:اسب حیوان نجیبی است، کبوترزیباست؟و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟گل شبدرچه کم ازلاله قرمزدارد؟چشم‌هارا باید شست،جور دیگر باید دید.واژه‌ها را باید شست.واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد.چترهارابایدبست،زیرباران بایدرفتفکر را خاطرا را زیر باران باید بردبا همه مردم شهر زیر باران باید رفتدوست را زیر باران باید دیدعشق را زیر باران باید جُستزیر باران ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 16:30

گاهی در خانه خودم احساس مهمان بودن میکنم.از ترس فردایی که این خانه برای من نباشد و جا به جایی دوباره نقص های خانه را نادیده می گیرم جای کوچک تری را پر میکنم, انگار که در خانه غریبه ای معذب باشم. قاب هایی که دوست دارم را مدت ها به دیوار نمیزنم در جعبه ای زیر تخت نگه میدارم ساک هایم همیشه دم دست هستند. امروز را برای امروز زندگی کن!فردا هر چه هست هنوز پیدا نیست. دیوار ها را پر کن از نقاشی های رنگارگ و عکس عزیزترین هایتتمام گوشه کنار ها را از حضورت پر کننقص ها و خرابی ها را درست کن تا خودت از خودتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 16:30

امروز یاد و خاطراتی قدیمی به سراغم آمد. خاطراتی تلخ و شیرین, بسیار پر هیجان و در عین حال ترسناک. برادرم صدایمان میکرد آلیس در سرزمین عجایب و چقدر این اسم برازنده حال و روزمان بود. انگار قرن ها با آن یک سال اول فاصله دارم و حال آنقدر به ان اخت گرفته ام که حتی درکی از حال و افکار دختر کوچولوی آن زمان ندارم. ~ به دیروز برگشستن فایده ای نداره چون من در آن زمان آدم دیگری بودم . ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:41

بعضی چیزها دیر میشوندمثل لذت روز های جوانیوقتی به یادشان می افتی که دیر شده استجوانی همین روز هاییست که سخت میگیریمهمین لحظاتی که میگذرندهمین روزمرگی های امروز که گذشت فقط خاطره اش میماند !! از امروزت لذت ببر !! پ.س: این گلها تقدیم به همه جوون ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:41

بعضی روزها خیلی سخت است!بی نهایت سخت!انگار کوهی عظیم ناگهان در وسط راهت قرار گرفته و حتی قلعه اش را نمیشه دید.مثل اینکه بعد از سالها تلاش و تقلا به سر یک سخره برسی بدون راه برگشت.مثل باز گشتن به خانه ای سرد و خالی بعد از یک روز پر از کشمکش.مثل تمام وقت هایی که آنقدر درد عجیبی و مهیبی در دلت می افتد که فقط میتوانی در خودت بپیچی و گریه کنی.مثل مواقعی که آنچنان زجری به صراقت می آید که حتی اشک هم کافی نیست...شاید این روزها چیزی جز درد و رنج نباشد ولی این نیز بگزرد! تو نیز دوباره برپا شوی اینبار استوارتر این بار قوی تر و این بار شاید کمی خوشحال تر! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 20:41

باز میگردی به نوشتن آن وقت که زمین میخوری و قدم هایت دیگر یکی پس از دیگری برداشته نمی شوند وقتی دلت آنقدر سنگین میشد که نفس کشیدن هم سخت میشود وقتی آنقدر اشک در چشم هایت قل قله میکند که همه چیز تار میشود (شاید برای همین عینکی شدم) . . برای کم کردن ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:46

بهار در راه است

درخت ها قنچه هایشان را دارند آماده میکنند

لاله ها و نرگس ها سر از زیر خاک بیرون آورده اند

هوا کم کم گرما را در آغوش می کشد

و من سخت دل تنگ آغوش توام !

27 روز مانده

و دلم میشکند وقتی میدانم تنها فرق بین امروز و آن روز دلتنگی بیشتر است !

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:46

بعضی روز ها خوب هستند ... خیلی خیلی خوب! روز هایی که هوا کمی بهاری تر نشان میدهد! روزهایی که انرژی خانه تکانی داری! روزهایی که همه چیز آرام میگذرد و وقت برای نفس کشیدن هست! روز هایی که آفتاب از سر پنجره به تو سرک میکشد! روز هایی که عزیزی بعد مدت ها سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:46

سال جدیدی شروع میشود وی بگذارید تعمقی داشته باشیم از سال قبل: سال قبل در کنار همه چیز های دیگر درس بزرگی بود برای همه مان. یادبگیریم برای داشتن یک زندگی روزمره از خدا شاکر باشیم. یاد بگیریم در چهار دیواری خانه هم میشود کار های جدید یادگرفت. یاد بگیریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:46

امسال از دو هفته قبل تر شروع کردم به سبزه سبز کردن؛ در عوض سبزه ای که سال پیش نبود. امسال هفت سین را زیبا چیدم و تزئین کردم؛ در عوض هفت سینی که سال پیش نبود. سال پیش در کنار هم نبودیم ولی هنوز سال تحویل نشده از خواب بیدارت کردم و سال نو را تبریک گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 13:46

چه ساده میشود زندگی, کرد ... و ما چه سختش میگیریم!

و چه معجزه ایست زنده ماندن و ما چه راحت از آن میگذریم!

شاید کلیشه باشد ولی امیدوارم تا وقت هست زندگی,میمان را پر از شادی و عشق باشد!

و امیدوارم وقتمان که تمام شد دل هامان از افسوس خالی باشد!

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 17:03

میترسم, از این دنیایی که همه چیزش کم رنگ شده است... دلهایش... مهربانی هایش... انگار حتی آدم هایش هم کم رنگ شده اند... از کنار هم میگذریم و هم را نمیبینیم... هیچ کس جز خودمان را باور نداریم... و به آخرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 17:03

صفحه بندی