خرید بک لینک

چند روزیست

احساس میکنم خودم نیستم ...

مترسک

خسته گی معمول نیست

دخترکی هست که صبح‌ها پا بیرون از خانه میگذارد،

با دیگران حرف میزد،

کار میکند، درس میخواند،

می‌خندد، انرژی دارد،

ولی من نمی‌شناسمش و یا دارم از دور به او نگاه میکنم.

شب که به خانه میرسم روحه خسته ام به من باز می‌گردد...

میشوم کسی که حتی نمی‌خواهد یک کلام حرف بزند،

می‌خواهد بشیند گوشه ای و گریه کند!

از چی، یا به چی خیلی نمیدانم.

شاید به این ندانسته ها.

احساس میکنم مترسکی از خودم ساخته ام!

هر شب کمی بیشتر از خودم فاصله میگیرم...

هر روز صبح مترسک با روی باز از خانه بیرون میرود،

و هر شب روح من خسته تر از قبل می‌گرید!

برچسب: نویسنده: نوید زارعیان تاريخ: پنجشنبه 8 مرداد 1405 ساعت: 16:30

صفحه بندی