حبه قند
-
تاریخ: 1397/9/11 ساعت: 17:03
گاهی روزگار آنقدر پر میشود از این و آن که خود زندگی هم میشود مشغله... سر قمار با روزگار, لحظه های شیرین زندگی را از دست نده! دیروز و امروز همیشه هستند, ولی فردا شاید نیاید. مشکلاتت را بسپار به دست خد
ماسک
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
چه قدر ماسک های روی صورت ها قدیمی شده. هر روز باید گرد و خاک روی ماسک را بگیریم. دلم برای خودمان می سوزد, یادمان رفته چه طور هم دیگر را درک کنیم. یادمان رفته یک دوست به حرف نیاز ندارد به دستی که در دستش باشد نیاز دارد, یک غمگین به دلسوزی ما احتیاج ندارد ولی به شانه ای برای گریه چرا. ما یاد گرفته ایم...
روز سرد
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
این چند وقت به کوچک ترین صدایی حساس شده ام... صدای سنجاب روی درخت, خش خش پای حیوانات شبانه, بادی که به پنجره می خورد, بارانی که شدتش کم و بیش میشود, کلاغ هایی که تصمیم گرفته ند کوچ کنند,و صدای خفه شده دعوا از آن ور خانه... حتی به سکوت مطلق روزانه هم حساس شده ام... انگار این خانه زیادی قدیمی شده که ه...
دل شکستگی
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
امروز دلم برای انسانیت سوخت...انگار انقدر با ما آدم ها غریبه شده است که اگر در روز روشن ببینیمش هم دیگر نمی شناسیمش! روزگار بده شده است, ولی انگار ما داریم از روزگار بدتر میشویم! سینه هایمان را از غرور پر کرده ایم و داشته هایمان را با ناز به هم نشان میدهیم! امروز دوباره دیدمش... همان زن همیشگی... گو...
لبخند
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
لبخندت دنیایم را زیر و رو میکند. آسمانم آبی می شود، زمینم سبز، و سرخی لبخندت به من زندگی می بخشد. غنچه ها از خجالت آب می شوند وقتی لبخندت را رو می کنی. خورشید درخشنده گیش را از دست می دهد وقتی میخندی. و هر بار من بیشتر از قبل عاشقت میشوم... هر که هستی باش، هر جا که هستی باش، لبخند که بزنی دنیا برویت...
پای فرار
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
گاهی می خواهی همه چیز را بگزاری و فقط بروی... گاهی پای فرار بیشتر از پای ماندن داری... گاهی دلت آنقدر پر است که حتی گوش شنوا هم کافی نیست, فقط میخواهی بروی... جایی که نه درد هایت را به یادت می آندازد و نه خبری است از آشنایی... نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 21:37 توسط یگانه |
یلدا
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
یه بیگانه به کلبه درویشی دست نوشته هایم خوش آمدی! شب یلدای همه دوستان پیشا پیش مبارک! نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۶ساعت 21:44 توسط یگانه |
اولین برف زمستان
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
شهر مثل عروسی زیبا سفید به تن کرده و از آسمان نقل های کوچک و بزرگ بر سرش میریزد! چه معصومانه سفیدی برف, سیاهی زمین را بی هیچ درنگی در آغوش میکشد... نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ساعت 1:28 توسط یگانه |
کتاب
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
دوستی قدیمی و همیشه گی, پنجره ای به سوی دنیایی ناشناخته, همراهی که با تازهگی آشنایت می کند, با تاریکی آشتیت میدهد, لبخندی بر لبت می نشاند و قکری نو در سرت می اندازد ! چه قدیمی چه جدید یک کتاب همیشه خوب است, می خواهد از همان ها باشد که از جلدش هم معلوم است بیشتز از مادر مادر بزرگ سن دارد, یا می خواهد...
نعمت ها
-
تاریخ: 1396/10/9 ساعت: 20:38
یک صبح سفید, یک صبحانه گرم, فنجانی چای, در کنار مادر پدر ... مگر از خدایم چیز بیشتری می خواهم؟ همین لجظه ابدی که بشود هیچ چیز دیگر مهم نیست! حتی اگر صبحی نباشد, صبحانه ای نباشد, و نه حتی فنجانی چای... بگذار سایه این دو عزیز همیشه بر سرم باشد! پ.س. بی نهایت سپاسگذارم از خدا برای این روز قشنگ ! نوشته ...
تولد!
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:26
زندگی زیباست, و هر روز پر از لحظه های ناب اگر دوستانت باشند! زندگی به نظیر است و پر از لبخند وقتی دوست یادت میکند, جشنی بر پا می کند, و خاطراتی میسازد تکرار نشدنی! لبخندم برای هر کدامشان است که از جواهر با ارزش ترند و منحصر بفرد! و از همه عزیز تر شا
پایان تابستان
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:26
به سرعت پلکی که روی هم می افتد تابستان به پایان رسید, و چه روز هایی بود, پر از خاطره, خنده, خوشگذرانی و خانواده ... روز های گرم و پر هیاهوی تابستان تمام شده و کم کم رزو های بارانی پائیز شروع می شود, امیدوارم بر عکس فصل سرد پیش رو دل های همه گرم بماند ! + نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 9:15...
کودکی
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:26
چقدر راحت بود! ولی امروز و دیروز و فردا... و هر روز جدیدی که می آید حرف زدن سخت می شود... انگار همین که بزرگ می شویم زبانمان را هم فراموش می کنیم. هر کلمه ای که بر زبان می آوریم هزار بار آب دهان را قورت می دهیم. حنجره ام از حرف هایی که می خواهم فریا
تاب
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:26
تاب تاب, ا بازی, خدا منو نندازی, اگه ... نه آن روز, نه فردایش, و نه تمام سال های بعدش, چه در بازی و چه در زندگی, دستم را گرفتی تا زمین نخورم اگر هم خوردم از بی بندگی کردن های خودم بود... چطور دلمان می آید دوباره و دوباره این شعر را به کودکانمان یاد
سرطان
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:26
زندگی من را به شوخی گرفته, هر لحظه هر ثانیه از ترس زندگی می خواهم غایم بشوم. می خواهم فرار کنم به دست های مادرم... نه ولش کن دوباره تکرار میکند " بزرگ شده ای" پس این بزرگ شدن به چه درد میخورد وقتی هنوز هم ترس هایم همین جاست هنوز از هیولای که هر آن پی
فنجانی چای
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:26
در این عمر کوتاه, سالهاست به دنبال آرامش میدوم... و همین چند روز است که به این نتیجه رسیده ام هر چه بیشتر بدوم کمتر میرسم آرامش نه در دور دست است و نه پشت کوه بعدی پنهان آرامش همان گوشه نشسته است آرام در میان هیاهوی دور و ور چایش را آرام آرام مزه
آخزین ذره نور
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 6:26
آخرین ذره نور در میان امواج نا منظم اقیانوس گم می شوند و دنیا در تاریکی فرو میرود. فکرم هنوز پیش همان ذره کوچک نور است که با خودش انگار دنیایی را در تاریکی گم کرد. همان یک ذره دنیایی را روشن کرده بود. گاهی چه راحت میشود در تاریکی قرق شد انگار همان یک اشعه هم میتواند زمین را پر امید نگه دارد.